18 روزگی
وقتی که اومدیم خونه از بیمارستان دقیقا 10 روز از بودنت گذشته بود که مامان بیچاره مجبور بود از کوچولوش دور بمونه آخه دیگه دل دردش خیلی اذیتش می کرد همون کیسه صفرا که باعث شد تو از موعدت زودتر به دنیا بیای خلاصه مامان مجبور شد بره بیمارستان و تو روز پیش خاله گذاشتم شده بودی پسر خاله .
خاله جونت خیلی ازت پرستاری کرد و مواظبت بود بابایی هم هر روز میومد بیمارستان تا برای تو شیر ببره . پسر گلم خیلی سخت بود 7 روز بدون تو وقتی که سینه هام درد می گرفت دلم می خواست تو پیشم بودی تا بهت شیر بدم بغلت کنم خیلی دلم برات تنگ شده بود بالاخره یک روز قبل از عملم تو رو آوردن پیش من اومده بودی ملاقات مامانی اونجا بهت شیر دادم نمی دونی چقدر خوشحال شدم دلم می خواست گریه کنم ولی جلوی اونایی که اومده بودن روم نشد وقتی که ساعت ملاقات تموم شد و داشتی می رفتی انگار دلم داشت کنده می شد انگار نیمی از وجودمو داشتن می بردن الان که نگاهت می کنم خدارو شکر می کنم که می تونم پیش تو باشم برای همیشه 
ببین دست و پاهات در برابر دستای بابایی چقدر کوچولو هستن





18 روزگی
