ایلیاایلیا، تا این لحظه: 15 سال و 11 ماه سن داره

Iliya story

18 روزگی

1390/3/7 14:16
نویسنده : maman bahar
250 بازدید
اشتراک گذاری

وقتی که اومدیم خونه از بیمارستان دقیقا 10 روز از بودنت گذشته بود که مامان بیچاره مجبور بود از کوچولوش دور بمونه آخه دیگه دل دردش خیلی اذیتش می کرد همون کیسه صفرا که باعث شد تو از موعدت زودتر به دنیا بیای خلاصه مامان مجبور شد بره بیمارستان و تو روز پیش خاله گذاشتم شده بودی پسر خاله .

خاله جونت خیلی ازت پرستاری کرد و مواظبت بود بابایی هم هر روز میومد بیمارستان تا برای تو شیر ببره . پسر گلم خیلی سخت بود 7 روز بدون تو وقتی که سینه هام درد می گرفت دلم می خواست تو پیشم بودی تا بهت شیر بدم بغلت کنم خیلی دلم برات تنگ شده بود بالاخره یک روز قبل از عملم تو رو آوردن پیش من اومده بودی ملاقات مامانی اونجا بهت شیر دادم نمی دونی چقدر خوشحال شدم دلم می خواست گریه کنم ولی جلوی اونایی که اومده بودن روم نشد وقتی که ساعت ملاقات تموم شد و داشتی می رفتی انگار دلم داشت کنده می شد انگار نیمی از وجودمو داشتن می بردن الان که نگاهت می کنم خدارو شکر می کنم که می تونم پیش تو باشم برای همیشه ماچ

 ببین دست و پاهات در برابر دستای بابایی چقدر کوچولو هستن

     پسر مامانشنفس مامانشپسر مامان

                                      niniweblog.com                    

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

نظرات (0)

niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به Iliya story می باشد